تبليغاتX
وبلاگ شخصی نادر نینوایی

وقتی بیدها لخت می شوند(نسخه کامل)/داستان کوتاه

 

نام داستان:                         وقتی بید ها لخت می شوند!     

 

نویسنده:                             نادر نینوایی

 

بخش ها:

 

 

بخش اول        -------------------     این بیهودگی

بخش دوم        -------------------     زندان مسخره

بخش سوم       -------------------     وقتی خواب هم برایم ناز می کند!

بخش چهارم    -------------------      بعد از ظهر برفی

بخش پنجم      -------------------      تنهایی عمیق

بخش ششم      -------------------     در قهوه خانه

بخش هفتم      -------------------     مجسمه های رومی از نگاه عابران نمی ترسند!

بخش هشتم     -------------------     وقتی که بیدها لخت می شوند!

 

 

این بیهودگی/ بخش اول  

                         

در اتاقم روی تخت دراز کشیده ام، و به درب چوبی اتاق که یک چوب لباسی و چند پیراهن و شلوار پشت آن آویزان است نگاه می کنم،بر می گردم و به دیوارپشت سرم چشم می دوزم . شصت،هفتاد سانتی بالای سرم پنجره ی اتاق است که با پرده های ضخیم سورمه ای پوشانده شده است. ترکی روی دیوار کناره ی پنجره افتاده ،که یک سرش به گوشه ی پنجره و سردیگرش به شیر شوفاژ ختم می شود. بار دیگر به پشت می چرخم، چند نقد بر هدايت و چند تا از كتابهايش روي هم کنار تخت افتاده است.چند لحظه ای خیره می شوم به سقف، نور زرد و كمرنگ لوستر اتاق به شکل روزنه های کوچکی سراسر سقف اتاق را فرا گرفته است. به هر سمت اتاق كه نگاه می کنم، چند ته سيگار روي زمين افتاده و يك جاسيگاري هم كه همه‌اش پر از سيگارهايي اند كه تا انتها كشيده شده‌اند، روي زمين، كنار تخت است؛ و كنار آن يك فندك. کامپیوتر اتاق روشن است و ترانه‌اي به زبان لهستاني را پخش مي‌کند. نزديك به هشت سالي هست كه همه‌ي اعضاي خانه ی ما به ديدن اين صحنه‌ها عادت كرده اند .

چند ماهي هست كه ريشم را نتراشيده ام. دور چشم‌هايم ، سياهه سياه شده ،ونوك انگشتاننم سردتر از هميشه است.

با خودم فکر می کنم که چهار سال پیش که فکر می کردم عاشق هستم،انگیزه و دلیل بیشتری برای ادامه ی زندگی داشتم، دليلی كه حتي در آن دوران هم کاملا باورش نداشتم يعني: "عشق".

همانطور که روی تختم مثله جنازه ها افتاده ام، یاد آخرین قرارِعاشقانه ام با هلیا می افتم. دختری که چهار سال پیش، با هم رابطه ای عاشقانه داشتیم و فکر می کردم که دوستش دارم.

روي نيمكت، كنارِِِِِِِ معشوقه‌ام، كه حالا سه ماهي بود كه از او جدا شده بودم، نشسته بودم . آنقدر مخدر مصرف  كرده بودم كه نمی توانستم روی زمین بند شوم. در اين سه ماهی که از جداییمان می گذشت خيلي چيزها عذابم داده بودند؛ تصاويري كه مرتب در ذهنم تكرار مي‌شد، و خاطراتي كه آزارم مي‌دادند. اما حالا كنار او بودم؛ كسي كه هر ثانيه اين سه ماه انتظار ديدنش را كشيده بودم، بي آنكه توقع داشته باشم که بتوانم حتی یکبار دیگر او را ببینم. باد سردي مي‌وزيد و من تمام دنيا را تصاوير مجرد و مجزایی مي‌ديدم كه ثابتند. گويي باد ، حتي برگ‌هاي درختان را هم تكان نمي‌داد. خوب مي‌دانستم كه او تنها کسی است که در سرتار زندگی ام، دوستش داشته ام .هلیا با لباس‌هاي معمولی و كتاني‌هايش كه مرتب با آن ها برگ‌هاي درختان را له مي‌كرد، خودش را به من چسبانده بود. انگار نه انگار كه ما سه ماه است که از هم جدا شده‌ایم و هيچ ناراحتي را، لااقل جلوی من بروز نمي‌داد. اما من داشتم ديوانه مي‌شدم،حتی نمی توانستم چند ثانیه بی حرکت روی یکی از نیمکت های پارک بنشینم؛ مي‌خواستم راه بروم، نمي‌خواستم هلیا حرفي بزند؛ فقط وجودش را مي‌خواستم، بودنش منتهاي خواسته‌ام بود.حتي كلامش برايم معني نداشت، فقط حضورِ فيزيكي‌اش بود که اشباعم می کرد و کمی آرام می شدم. انگار يك عقده‌ي عجيب و غريبي بود كه فقط وقتي او کنارم بود برطرف مي‌شد. از سويي حس مي‌كردم كه او یگانه دختری است كه در طول کل زندگي ‌ام مرا درك كرده و باورهاي پیچیده ی فلسفي‌ام را قبول دارد ،و از سوي ديگر او را دختري سطحي نگر مي‌يافتم كه از عشق چیزی نمی فهمد و اگر حرفی از عشق هم می زند،تنها  اُدا و اصول است.

همان‌طور كه حرف مي‌زدیم، بغضی سنگین گلويم را مي‌فشرد، و مي‌خواستم بزنم زير گريه، تا شاید هلیا اوج دردم را حس كند. اما حالا كه اوکنارم نشسته بود، نمي‌توانستم. عجيب بود . كم كم هر دویمان تصميم گرفتیم كه برویم. اما هر چقدرکه به هلیا اصرار كردم، او نخواست با ماشينم او را به خانه برسانم.انگار در اين سه ماهی که از جداییمان گذشته بود، سریعتر از آنچه من فکرش را بکنم، خيلي چيزها عوض شده بود.  حالا ما به قول هلیا فقط دو دوست عادي شده بودیم. هر چند كه من به هیچ وجه نمی توانستم اين رفتار دوگانه‌ي او را درك کنم.از سويي هلیا خودش را به من می چسباند، و از سويي دیگر مرا دوستی عادي مي‌خواند ؛ و همين مرا بدتر عذاب مي‌داد؛ انگار دخترك راه آزارم را خوب بلد بود. به هر روی حالا همه چيز تمام شده بود و هلیا هم خداحافظی کرده و رفته بود.سوار ماشین شدم، چند متري جلو رفتم، بعد پايم را روي ترمز گذاشتم، و فرمان را دودستي چسبيدم و سرم را رویش گذاشتم، و با تمام وجودم زدم زير گريه. انگار از صداي هق هق خودم اندكي تسلي پيدا مي‌كردم. انگار اين گريه بهانه‌اي بود، كه آرامم مي‌كرد. گريه‌اي كه آنوقت كه انتظارش را مي‌كشيدم، نمي‌خواست بيايد؛ ولی حالا دست از سرم برنمي‌داشت. با خودم مي‌گفتم گويي همه ی دنيا براي شكنجه ی من آفريده شده است، حتي بدن خودم. اين هم يك جورش است. آخر به قول هدایت:" بعضي‌ها خوش بدنيا مي‌آيند و بعضي‌ها ناخوش و اين هم طبيعت مسخره‌ي من است". چه مي‌شد كرد؟ افسوس خوردن تنها كاري بود كه از من برمي‌آمد همين.

 

زندان مسخره/بخش دوم

 

برگ‌هاي خشك را دانه دانه زير پاهايم له مي‌كنم و قدم‌زنان به جلو مي‌روم؛ سرم پايين است، يك دستم بر سيگار، و دست ديگرم در جيب شلوارم. سرماي هوا لرزش نامحسوسي بر بدنم انداخته است. به فكر مي‌روم، به زماني فكر مي‌كنم كه پنج ساله بودم و با پدرم مي‌رفتم كه نان سنگك بخرم اما پايم روي برف سرخورد و محکم زمین خوردم.آن روز هم همین قدر سرد بود. تمام چراغ هاي پارك خاموشند، به جز دو تا، كه نور ضعيفي را از پشت به من مي‌تابانند. همان‌طور كه برگ‌ها را له مي‌كنم و جلو مي‌روم، به سايه‌ام فكر مي‌كنم. به تصوير خودم، روي سنگفرش‌هاي اين پارك لعنتي؛ همان‌جايي كه آخرين بار هلیا را آنجا ديدم. سايه بلند و بلندتر مي‌شود، اما كمي كه جلو مي‌روم سايه شروع به كوتاه شدن مي‌كند، چند لحظه‌اي با وجود آنکه جلوتر می روم، اندازه اش ثابت مي‌ماند؛ و بعد از چند متری که پیش می روم، باز شروع به بلند شدن مي‌كند.عاقبت به انتهاي جاده مي‌رسم و سايه هم آرام آرام در تاريكي محو مي‌شود.

 صد قدم جلوتر دختر و پسري دست در دست هم، قدم‌زنان به سمت جاده‌اي كه چراغ‌هاي روشنتري دارد حركت مي‌كنند. انگار در يك لحظه خودم را حس مي‌كنم، وقتي كه با هلیا عاشقانه و آسوده خاطر در همین پارک قدم می زدیم. هنوز هم خاطره ی آن روزِ برفی جلوی چشمم است. وقتی که زيردرخت بید، كنار همان كوچه ی روشن، که برگ هایش تازه شکوفه زده بودند، عكسي به یادگار گرفتیم.

 همه ی اين‌ها در چند ثانيه از ذهنم مي‌گذرند، و باز جلوتر مي‌روم. در اين تاريكي كه حزن قدم‌هايم را برايم بيشتر مي‌كند، ناگهان محو نوري مي‌شوم كه از سمت راست بر صورتم افتاده؛ اما كسي نيست فقط يك مجسمه ی سربي پارك است، که نور چراغ را منعکس کرده . نگاهش می کنم، مردي كشاورز كه آفتابه‌اي كنار پايش است، داسي در دست چپش و يك دانه ذرت در دست راستش، يك دستمال هم بر سرش بسته است. زير لب مي‌گويم شايد او از من و نسلِ من خوشبخت‌تر بوده، آنقدر كار مي‌كرده كه مجالي براي عشق و افسردگي نمي‌مانده... حتماً شب‌ها هم راحت‌تر از من مي‌خوابيده... . حس می کنم از همه چيز خسته شده ام؛ از همه كس و همه چيز بيزارم. حتي از اين صندلي‌هاي آهني، که هر بیست متر به بیست متر کنار پارک چیده اند. نمی دانم چرا اين روزها همه چيز را از آهن مي‌سازند؟، در اين سرما كه نمي‌شود روي آهن نشست، تازه چوب صميميت و احساس بيشتري را به آدم القا مي‌كند. اما مطمئناً مسئولان شهرداري بيشتر به فكر بودجه و ماندگاري اين صندلي‌ها هستند، و احساس را براي احمق‌هايي مثل من گذاشته‌اند... به انتهاي نيم دايره‌اي كه به سرسراي پارك ختم مي‌شود مي‌رسم. سيگارم هم تمام شده آن را پرت مي‌كنم و مثل كودكي كه مي‌خواهد اول صبح به مدرسه برود، با بي‌ميلي تمام به سمت اتومبيلم مي‌روم، روشنش مي‌كنم و راه مي‌افتم. كوچه‌ها را بهت زده نگاه مي‌كنم، گرچه خوب مي‌دانم بايد كجا بروم. باید بروم دنبال مادرم كه خانه ی دايي رفته است. عاقبت به خانه دايي مي‌رسم مادرم دم در ایستاده و منتظر است .

مادر-چرا دير كردي؟

هيچي حواسم پرت شد يادم رفت بايد بيام دنبالتون.

مامان مي‌دوني حس مي‌كنم اگر امشب كه خوابيدم، ديگه از خواب بلند نشم اصلاً واسم مهم نيست. اين ناراحتم نمي‌كنه، هيچ چيز به نظرم جالب نيست، هيچ چيز ارضام نمي‌كنه...

مادر-پسرم تو چون مطالعت زياده اينا رو مي‌گي، داييت ووسه همين هميشه مي‌گه "خوشا آنان كه هر تا پر ندانند"، اين يه مرحله از زندگيه، سپري مي‌شه، ازداوج مي‌كني، ميري سركار...       

مامان مگه تو خودت از ازدواج چه خيري ديدي، كه مي‌خواي منم ازدواج كنم؟ اصلاً اين سنت كه به شكله يك قسمته زندگيمون در اومده غلطه- آخه مگه ميشه آدم عاشق نشه و ازدواج كنه مامان؟

مادر-پسرم بعد از ازدواج، آدم عاشقم مي‌شه ایشاا... همه چي درست ميشه.

می رسیم جلوی مجتمعمان، مادرم از ماشین پیاده می شود و از پله ها بالا می رود و من ماشین را درست انتهای پارکینگ ،پارک می کنم. باید از ماشین پیاده شوم و بروم خانه، اما آنقدر غرق افکار خودم شده ام که نمی توانم. چند ثانيه‌اي زل مي‌زنم به نوك كفش‌هايم، بعد با حالتي كسالت باراز ماشین پیاده می شوم؛ دکمه ی دزدگیر را فشار می دهم و را هی خانه می شوم. پشت درب واحدمان می رسم و بعد از آنکه کمی جیب هایم را بالا و پایین می کنم تا کلید را پیدا کنم، در را باز می کنم و می روم داخل.  پدرم  و هر دو خواهرم دارند تلویزیون نگاه می کنند. در را می بندم و بی آنکه حتی سلام بکنم، راهی اتا قم می شوم ، جايي كه نور ملايم زردي، از چراغی که به سقف آویزان است به پایین مي‌تابد، تنها جايي كه بايد آن‌جا باشم: "زندان مسخره".

 

 

وقتی خواب هم برایم ناز می کند / بخش سوم

 

مثل هميشه قدم‌هاي سنگينم را با سختي از روي زمين برمي‌دارم و سرسراي خانه را مي‌پيمايم تا به اتاقم برسم، سيگاري برداشته و آهسته آنرا بين دو لبم قرار مي‌دهم، كمي با دستم آنرا مي‌چرخانم و خيره مي‌شوم به پنجره، هر چند كه پرده‌هاي ضخيم اتاق مانع مي‌شوند كه چيزی ببينم. وانگهي هيچ چيز برايم جذابيتي ندارد كه بخواهم آنرا ببينم و خيلي وقت است كه سكوت سنگين اتاقم را پذيرفته ام. آرام و آهسته فندكي را كه روي ميز پرت كرده بودم، برمي‌دارم و با تمام قدرت شصتم را روی چرخ دنده ی کوچک فندک می چرخانم. سيگارم را روشن مي‌كنم و با باروان گره کرده ،كامي سنگين از سيگار مي‌گيرم.

 سه روز پيش هليا تماس گرفت و می خواست  مرا ببيند، ولي من نمی خواستم كه هيچ جوابي به او بدهم، شايد يك نوع انتقام بود، و شايد هم نتوانسته بودم او را بابت رفتارش در ديدار آخرمان ببخشم. اين روزها هر چيزي و هر اتفاقي آزارم مي‌دهد؛ صداي مادرم، نور كم اتاق و حتي شمعي كه شبها خودم روشن مي‌كنم.انگار يك تنهاييِِ عميقی در درون قلبم  وجود دارد كه حالا با توجه به اينكه اين تنهايي عميق درونيم، نمود بيروني هم پيدا كرده، حجم سنگيني یافته است. اما خودم از اين بابت آزرده نیستم، با خودم مي‌گویم: "لااقل حالا درون و بيرونم يك شكل شده‌اند، لااقل الان خودم هستم! تظاهر نمي‌كنم!"

نگاهي به مبل قرمز اتاقم می اندازم. به عكس هدايت، نيچه و راسل در كنار هم. زير تخت يك ديوان فروغ افتاده است و كامپيوتر هم طبق معمول هميشه روشن است! تمام اين تصاوير مرا به ياد خاطراتم با هليا در اين اتاق مي‌اندازد. اما وقتی او با من تماس گرفت، غرور بی جایم به من اجازه نداد، كه به پيامك و تماس او پاسخ دهم.

 نمي‌دانم چه چيز درست است؛ احساس يا منطق؟  يك سردرگمي عجيبي تمام وجودم را فراگرفته است و همه اش فقط مي‌خواهم بخوابم تا شاید بتوانم از تمام اينها فرار كنم. تا همه چيز را فراموش كنم؛ خواب بهترين ابزار من است براي فرار از زندگي‌اي كه هر لحظه آزارم مي‌دهد. اما انگار خواب هم مرا بازي مي‌دهد. حالا كه به آن نياز دارم، انگار نمي‌خواهد به چشم‌هايم بيايد و خود را از هر لحظه‌ي ديگر هوشيارتر مي یابم.

صد وهشتاد درجه به سمت چپم می چرخم و از درون قفسه ی کتابخانه يك جلد از مقالات افلاطون را درمی آورم. كمي به نوشته‌ها زل می زنم، بي‌آنكه چیزی بخوانم؛ بالاخره به زور هم که شده كمي مي‌خوانم و دوباره به فكر فرو مي‌روم و نوشته‌ها برايم ‌مفهومشان را از دست می دهند . كتاب را می بندم و آن را پرت می کنم روي بقيه كتابهاي قفسه ی کتابخانه، و روی تخت دراز می کشم . در همان حال، گوشی تلفنم را بر می دارم و تمام پيامك‌هاي هليا را كه در گوشي تلفن ذخيره كرده ام، با دقت می خوانم و به تمام روزهايي كه فكر مي‌كردم که کسی هست که مرا دوست داشته یا لا اقل فهمیده است، فکر می کنم. گرچه اكنون تمام اينها را خيالي پوچ يا فريبي از طرف هليا مي‌بینم.

 با آنكه غمگينم، يك بي حسي و بي‌تفاوتي عجيبي را در خودم حس مي‌كنم. انگار غم و ناراحتي و اشك هم برايم ناز مي‌كنند و نمي‌خواهند برمن حادث شوند. سرم را می گذارم روي بالشت و بي‌آنكه به هيچ چيز فكر كنم در نهايت بي‌وزني آرام، آرام مثل اينكه دارم يك تكليف روزانه‌ام را انجام مي‌دهم چشم هایم را می بندم و می خوابم.

 

 

بعد از ظهر برفی / بخش چهارم

 

صدايم گرفته و این سرفه های لعنتی هم انگار نمی خواهند دست از سرم بردارند. همانطور که سرفه مي‌كنم از کوچه ای  که درست پشت خانه مان قرار دارد، به سمت خانه مي‌روم .نگاهی به اطراف می کنم ،به سطل آشغال هایی که اطراف زمین خاکی انتهای کوچه قرار گرفته اند و پاي راستم را محكم مي‌كوبم به یکی از آن ها كه تا نيمه در برف و يخ فرو رفته است. آخر برف مرا به ياد روزهاي خوشم با هليا مي‌اندازد.

هليا زنگ خانه‌مان را زد و من به سرعت از خانه خارج شدم تا زودتر او را ببینم، عشقم را، تمام شوق آن روزهایم را. با انتهای سرعت پله ها را پیمودم و درب خروجی مجتمع را باز کردم که ناگهان هليا گلوله‌اي برفي را محکم به صورتم كوبيد، گلوله‌اي كه بدطوری غافلگیرم کرد . وقتی گلوله ی برفی به صورتم خورد، در یک لحظه حسی عجیب سرتاسر بدنم را فرا گرفت و کل بدنم ناخواسته لرزید. شوکی که حالا خیلی بهتر معنایش را درك مي‌كنم. هر دو باهم به انتهاي كوچه رفتیم و يك توده ی بزرگ يخ را بي‌هدف روي همین زمين خاکی که سرتاسرش را برف فرا گرفته بود، چند متری سر‌دادیم. برف سنگيني روي زمين نشسته بود ،و ما بي هيچ دغدغه‌اي گلوله‌هاي برفي مي‌ساختیم و به سمت هم پرتاب مي‌كردیم؛ به محض آنکه کمی  خسته مي‌شدیم، هر دو آغوش هایمان را باز کرده ، و کنارهم روي برف‌ها دراز مي‌كشيدیم. آسمان گويي چتر خوشبختي بود برای خانه‌یمان ، خانه‌اي كه سقف نداشت. انگار كه کل زمین، خانه ی بدون دیوار ما بود.آخر شب هم پياده به سمت خانه ی هليا رفتیم. قدم‌زنان درحالي ‌كه خنده ی اميد از صورت‌هايمان محو نمي‌شد، هليا راهي خانه شد و من به خانه بازگشتم ،در حالی که هر لحظه فقط انتظار تماس تلفن و شنيدن صداي هليا را داشتم.

حالا تمام اين‌ها به نظرم مسخره مي‌آید. خودم را احمقي مي‌يابم كه بدطوري بازي خورده است، يا موجود مسخره‌اي كه توانايي‌ نگهداري داشته‌هايش را ندارد. به هر رو من حالا اينجا هستم، كنار همان زمين خاكي كه دو سال پيش با هليا برف بازي مي‌كردیم. اما حالا فقط يك خاطره از آن موقع مانده و سطل آشغال‌هاي سيمي و مسخره‌اي كه دور زمين بازي را گرفته‌اند. مثله دیوانه ها با خودم حرف می زنم و راه می روم. زیر لب به خودم می گویم تو بدرد هيچ چيز نمي‌خوری !  نه هنر، نه كار، نه ورزش و نه حتي عشق!  آخر حتي نمی توانم مثل تمام اين جماعت اطرافم كه آن‌ها را حقير مي‌شمرم، بروم سراغ یک کار اداری و دستورات را اطاعت كنم!  نه، من براي هيچ چيز خوب نیستم ، براي هيچ چیز. گرچه خودم بهتر از هر كسي از بی مصرف بودن خودم اطلاع دارم، با اين حال، خودم را بسيار برتر از انسان‌هاي اطرافم تصور می کنم . آخر من هیچ وقت مثل آن ها نبوده ام و به قول اخوان ثالث زندگی را خورد و پوش و لذت و آغوش نمی بینم. خودم را به سبب باورهای فلسفی ام،نوشته های ادبی ام و مطالعات و درک و فهمم ، برتر از جماعت به اصطلاح با فرهنگ و شهرنشین اطرافم می بینم .جماعتی که بزرگترین دغدغه شان نان روز است و ... شب . نمی دانم شاید هم دچار نوعی جنون خود بزرگ بینی شده ام ودرست مثل بیماران پارانوییا،خودم را بیهوده برتر از بقیه می دانم. نمی دانم. نمی دانم.  فکر کنم این تنها چیزی بوده که در سراسر زندگی ام فهمید ه ام: "این که هیچ نمی دانم و هیچ دلیل قطعی ای هم برای هیچ چیز ندارم."  كسي هم نه ارزشي براي اشعارم، نه داستان‌هايم، نه مقاله‌هايم در مطبوعات و نه حتي باورهاي فلسفي‌ام قائل نیست. گويي هيچ كس مرا درك نمي‌كند و من نیز خودم را با علايق هيچ كس همسان نمي بینم.

دنياي مسخره‌اي است! انگار آسمان دهان باز كرده  و مرا روي زمين پرت كرده و هيچ‌يك از اين آدم‌هاي زميني نمي‌توانند مرا كه از اين ديار نيستم و به اینجا تعلق ندارم درك كنند.

 غرق در این افکار، گرد زمین خاکی بیهوده می چرخم و بي‌هدف پاهايم را روي يخ‌هاي كنار سطل زباله‌ها مي‌كشم .

انگار هیچ جنس مونثی، نه  می تواند مرا دوست داشته باشد، ونه حتی بفهمد،  و من هم نمي‌توانم هيچ دختري را دوست داشته باشم ،و در عين حال هيچ كس را هم شايسته‌ي عشق خودم نمی یابم.

با خودم می گویم:  زندگي آنقدر ارزش ندارد كه آنرا تمام کنی. شاید این تنها دلیلی است که هنوز هم مرا زنده نگه داشته است، این که نمی خواهم قبول کنم که زندگی آنقدر ارزش داشته که تصمیم بگیرم آنرا تمام کنم.

 

تنهایی عمیق / بخش پنجم

 

روي مبل قرمز رنگ و قديمي اتاقم لم داده ام، و همانطور زل زده ام به قفسه ی كتابخانه ؛ به تمام كتاب‌هايي كه خودم خريده ام، اما حالا برايم هيچ ارزشي ندارند. تمام حقايق دنيا در نظرم بي‌اهميت و مسخره مي‌آیند. از همه بیشتر خود کلمه ی حقیقت. انگار مي‌خواهم از تمام حقايق فرار كنم و بيشتر از همه، از اين حقيقت كه تنها هستم. بیرون از خانه هوا به شدت سرد است، و  سوزي استخوان سوز از زير پنجره تو مي‌آید . شوفاژ اتاق هم گرماي كافي براي اتاق فراهم نمي‌کند. سوزي كه براي من بیش از هر چیز يادآور يك روز سرد بهاري است.

بعد از كلي پياده‌روي  به نزدیکی خانه ی هلیا رسیده بودم ، پیراهن آستین کوتاه سبز رنگی را که هلیا برایم خریده بود، تنم کرده بودم؛ از شدت سرما دستانم را چسبانده بودم به سینه ام و انتظار آمدن هلیا را می کشیدم. تکیه داده بودم به دیواری آجری یک ساختمان قدیمی،و همانطور بیهوده جلو و عقب می رفتم تا سرمای هوا را کمتر حس کنم . هنوز هم خوب نگاه هلیا را در آن بعد از ظهرسرد بهاری بیاد می آورم و بانگ الله و اکبر مسجد که انگار سرودی بود که در استقبال رسیدن هلیا به من نواخته می شد. چند ثانیه به چشمان کشیده و براق هلیا نگاه کردم . گویی هر دو از پس نگاه هایمان، حسی مشترک را احساس می کردیم و بعد در حالی که بازو به بازو به یکدیگر چسبیده بودیم، تمام کوچه را پیاده پیمودیم . بی هیچ ترسی که کسی از بستگان او ما را با هم ببیند.انگار آن نگاه، آن حس مشترک، توان مقاومت در برابر هر نیروی خارجی ای را داشت. آن روز جایمان عوض شده بود و این هلیا بود که مرا در آغوشش و بین بازوانش می فشرد، تا گرم شوم. با خودم می گفتم گویی وقتی عاشقی، آسمان هم رنگی دیگر دارد. گرچه در باورهایم عشق تنها حاصل ترشح  چند آنزیم در مغزم بود و دیدگاهی کاملا ماتریالیستی به دنیا و عشق داشتم ،اما غلط یا درست از وقتی عاشق شده بودم خوشحال بودم ؛ حسی که حالا مدت ها است که از آن محروم شده ام.

هر چند که هلیا را دختری کاملا معمولی می دانم که به هیچ وجه عشقی اسطوره ای برایم نبوده و نیست، و حتی نگاه او را به زندگی مسخره می دانسته و می دانم  ، اما این را هم باور دارم که جداییمان تا حدود زیادی خواست خودم بوده و شاید هم بخاطر حسی که دیگر در چشم های هلیا وجود نداشت ، همان حس مشترکمان در آن بعد از ظهر سرد بهاری!

دو ماه آخری که با هم بودیم ،من با یک دختر دیگر به نام شهره هم رابطه داشتم؛ دختری که بی نهایت زیبا بود و شاید همان اسطوره ای بود که همواره از زن می جستم و نمی خواستم از دستش بدهم . شهره با قدی بلند ،چشمانی درشت،صورتی سفید،موهای فر و زیبای قهوه ای ،لبان برجسته و نگاه نافذش همان چیزی بود که همیشه می خواستم. با این وجود هر وقت دستان او را لمس می کردم،درست به محض آنکه گرمای دستان شهره را حس می کردم، یک حس عذاب وجدان سراغم می آمد، و سرمایی به سردی همان روز بهاری با هلیا تمام وجودم را فرا می گرفت. یک حس عجیبی بود بین وسوسه ی خواستن، و پایبندی به اخلاقیات و عشقی که به هلیا داشتم. یک مثلث عشقی مسخره که خودم در راسش قرار داشتم و باید بین احساسات عاطفی و اسطوره ام از جنس زن ،و بین عشقم و آرزویم یکی را انتخاب می کردم.

هر وقت پیش شهره بودم، از گرفتن دستش یا بوسیدنش حسی دوگانه نصیبم می شد؛ یک لذت عشقی ماورایی و ایده آل ویک ترس عمیق نسبت به از دست دادن عشقم و حسم به هلیا. انگار انتخابی وجود نداشت و این شرایط بودند که حوادث را باعث می شدند. از طرفی از اینکه کارهایی که با هلیا و فقط باهلیا انجام داده رابا شهره هم می کنم، احساس شرم می کردم ،واز طرفی از با شهره بودن لذتی سرشار تمام وجودم را فرا می گرفت.

گذشته از تمام این ها، وقتی با هلیا بودم دیگر آن حس مشترک با او را در پس چشم هایش حس نمی کردم و این بد طوری عذابم می داد و شرایطم را بیش از قبل مشکل می کرد . آنقدر این فشارها زیاد شده بود که مجبورم  می کردند که انتخاب کنم؛ یا باید به آرزویم از جنس زن می رسیدم و عشقی با او می ساختم و هلیا را از یاد می بردم، و یا به عاطفه،احساس و حس عمیق عاطفی ام با هلیا دل می سپردم و وسوسه وعشق و کشش اروتیکی شهره رابه فراموشی می سپردم. اما من همیشه در این نوع تصمیم گیری ها احمق و متفاوت بودم. می خواستم راه سوم را انتخاب کنم؛راهی که پس از انجامش خودم را بیگناه بدانم و بتوانم خودم را انسانی پاک فرض کنم؛راهی که در واقع زندگی ام را به تباهی می کشاند و خودم می شدم جان وارجان قصه ی دراماتیکم؛ یعنی جدایی از هر دوی آن ها.

و وقتی اتفاق افتاد، خودم هم باورم نمی شد . به هلیا گفتم که می خواهم جدا شوم و در عین ناباوری او هم که مدتی بود با من سرد شده بود مخالفتی نکرد ،برای جدایی از شهره هم همین که او مرا با دختر دیگری ببیند کافی بود. اما بعد از این تنهایی عمیق درونی ام شروع شد ،تنهایی که به تصویر مسخره ی اکنونم روی مبل قرمز این اتاق لعنتی و رو به روی کتابخانه ی منزجر کننده ای که  تمام کتابهایش فکر می کنند به حقیقت محض اشاره می کنند ختم می شود. (حقیقتی که اصلا وجود ندارد!)

 

 

در قهوه خانه / بخش ششم

 

 

اسمش یکتا است. زیر چشم های کم رنگش یک تورفتگی هست، که انگار دریچه ای است برای فریاد خستگی جسمی اش، و رنگ خاکستری پلک هایش هم تصویر دل مرده ای را برای چهره اش بوجود آورده است. قسمت فوقانی لبش کوچک است، و به طرف داخل دهانش تو رفته است ،بینی اش نیز اندکی بزرگ می نماید. شاید نکته ی قوتش در موها و ابروان مشکیش است، قدی کوتاه و اندامی به نسبت پر و زنانه دارد که کم سن و سال بودنش را پنهان می کند.کمتر حرف می زند و اگر هم بخواهد چیزی  بگوید یا آهسته می گوید:" نمی دونم باید چی بگم؟" ویا با لحنی که انگار می خواهد خودش را لوس کند می گوید: "می زنمت ها!" اما با یک لحن شوخ ،شاید فکر می کند اینطور بیشتر به دل می نشیند. پوستش صاف و سبزه است ،بدون هیچ جوش یا لک خاصی؛ از فرط استرس گه گاهی پایش را تند تند روی پایه های میز قهوه خانه تکان می دهد و بعد برای آنکه تسلط خود را القا کند می گوید که من آرام و قرار ندارم. شاید می خواهد دستپاچگی اش را از من پنهان کند .هجده یا نوزده سال بیشتر ندارد؛ یعنی شش،هفت سالی از من کوچکتر است و شاید تنها دلیلی که باعث شده که با او رابطه برقرار کنم این باشد  که دیشب با من راجب به عرفان و عشق به خدا صحبت کرده بود.از آنجایی که خودم هم وقتی هم سن او بودم به این مباحث علاقه داشتم، برایم جالب بود. با خودم می گویم لا اقل این دختر اندکی مرا درک می کند ،لا اقل یک درصدی از احساساتم را می فهمد و به همین رو از خیلی ها، ازجمله هلیا بیشتر می فهمد و بیشتر می تواند مرا درک کند.اما در واقع هیچ کشش جنسی یا عاطفی، نسبت به او حس نمی کنم،شاید ناخودآگاهم می خواهد اینطور مرا تسلی دهد که دیگر با آدم های سطحی نگر نیستم هرچند خیلی هم زیبا نباشند!

 

دو سال پیش با هلیا در همین قهوه خانه و درست روی همین میز نشسته بودیم.  دو ماه بود که یکدیگر را ندیده بودیم. من در این دو ماه برای امتحانات پایان ترم دانشگاه به اراک رفته بودم و درگیر امتحانت بودم و بعد مسافت و کمبود زمان برای درس خواندن هم اجازه نمی داد که برای دیدن هلیا به کرج بیایم. خودم هم در این مدت اندکی به ندیدن هلیا عادت کرده بودم و دیگر ندیدن او و فراقش چندان آزارم نمی داد،هر چند که هنوز از صمیم قلبم تشنه ی او بودم؛حس می کردم هلیا چندان از دیدن دوباره ی من خوشحال نیست،مثل همیشه نبود ، زیاد به من نگاه نمی کرد و مرتب چشمانش را به این سو و آن سو می دوخت تا در چشمان من نگاه نکند.حس می کردم بعد ازگذشت  این دو ماهی که از هم دور بودیم، دیگر چندان احساسی به من ندارد .کمتر با هم حرف می زدیم و در پس نگاه هلیا دیگر آن شور و شوق قدیم را نسبت به خودم حس نمی کردم؛ همین بدطوری آزارم می داد. حس می کردم یک دارایی شخصی ام از تملک من خارج شده است؛ اما نمی خواستم شکایتی بکنم، یا ناراحتی ام از این موضوع را به هلیا بروز دهم؛ فکر می کردم اینکار غرورم را پیش او می شکند . به علاوه خودم هم چندان شوق و دلیلی برای عشق ورزیدن به او نداشتم. همانطوری که پیش هلیا نشسته بودم و مشغول این افکار بودم، تصمیم گرفتم با یک حرکت ناگهانی او را غافلگیر کنم تا شاید کمی احساساتش را نسبت به خودم برانگیزانم. از روی میز قهوه خانه  بلند شدم و به هلیا گفتم برویم.بر خلاف تصور من او هم مخالفتی نکرد،و بی تفاوت از جایش برخاست و شیلنگ قلیان را آهسته بر روی قلیان گذاشت . هر دویمان بدون آنکه کوچکترین حرفی بزنیم از پله های قهوه خانه بالا رفته و از آنجا خارج شدیم. سوار ماشین شدیم و من در حالی که تمام سعیم را می کردم که خودم را به بی توجهی او نسبت به خودم، بی تفاوت نشان دهم، یکراست رفتم درب منزل هلیا و او هم آهسته گفت خداحافظ ، و از ماشین پیاده شد. در یک لحظه شاید تصمیم گرفتم با این بی تفاوتی حتی خودم را هم گول بزنم، و به خودم هم نشان دهم که چقدر نسبت به عشق،عادت،رابطه و وابستگی بی تفاوتم.انگار می خواستم به خودم نشان دهم که چقدر زندگی   برایم بی رنگ است و هیچ چیز این تکرار مسخره که اسمش را زندگی گذاشته ام، برایم مهم نیست. همین که به خانه رسیدم خودم را روی تخت انداختم و بی هدف چشم هایم را بستم تا گذر زمان مرا به خواب ببرد ؛ جایی که کسالت زندگی را کمتر حس می کردم. فردا صبح هم به محض آنکه از خواب برخواستم ،تلفن همراهم را برداشتم و با هلیا تماس گرفتم و از او خواستم برای یک ماه همدیگر را نبینیم تا بهتر بتوانیم موقعیت و رابطه مان را ارزیابی کنیم.هلیا هم پذیرفت! چیزی که  به هیچ رو انتظارش را نداشتم  ! شاید همین مرا راسختر کرد که با توجه به این بی تفاوتی او، و اینکه با شهره هم آشنا شده بودم از او جدا شوم؛ و شاید دلیل اصلی جداییم، هم از هلیا، و هم شهره ،همین حس بی تفاوتی و لمس بودنم نسبت به زندگی بود.

به هر رو حالا دوباره در همان قهوه خانه هستم و درست روی همان میزی که با هلیا در آخرین روز دوستی مان نشسته بودیم، نشسته ام. با این تفاوت که امروز شیلنگ قلیان بجای آنکه دست هلیا باشد در دست من بود .با خونسردی کامل و آهسته شیلنگ قلیان را روی قلیان گذاشتم و به یکتا گفتم، برویم . هر دویمان بدون آنکه هیچ حرفی بزنیم از قهوه خانه خارج شدیم.

 

 

مجسمه های رومی از نگاه عابران نمی ترسند /  بخش هفتم

 

 

دست های خود را همچون مجسمه های رومی بر پیکر عریان همدیگر می راندیم و نور لوستر اتاق همچون چراغ اپرا اطراف  ما را روشن کرده بود.هلیا همچون یک توپ دور خودش جمع شده بود و دست ها و پاهایش را طوری دور خود جمع کرده بود که گویی هم الان از شکم مادرش به در آمده است؛و دست های من آرام آرام تمام نقاط بدن او را لمس می کرد . مثل پروانه هایی شده بودیم که می خواهند سر از پیله در آورند. همیشه برای دو نفر روی تخت یک نفره جا نیست مگر چیزی بیش از غریزه آنجا باشد،چیزی که به واقع بین ما بود.

با خودم می گویم همیشه در تنهایی فکرهای غریبی سراغ آدم می آید، و عقده های قدیمی سرباز می کنند ؛ شاید یادآوری این تصاویر هم، تاثیر تنهایی بود . به همین مسائل فکر می کنم وپیکی شراب را از پس پیک دیگر می خورم. از جایم بلند می شوم . جالب است دیگر حتی نمی توانم درست سر پاهایم بایستم ،بدطوری مست شده ام.چند لحظه صبر می کنم و تمام تلاشم را می کنم که تصویر ثابتی از اطرافم ببینم و به خودم مسلط شوم .سعی می کنم قدم هایم را محکم و بدون لرزش روی زمین بگذارم ،درب اتاقم را باز می کنم و بدون آنکه به پدر یا مادرم که در هال نشسته اند وتلویزیون می بینند،حتی نگاه کنم، از خانه خارج می شوم.مدت هاست که تمام اعضای خانه ی ما فهمیده اند که ما باهم، هیچ حرفی برای گفتن نداریم. از درب ورودی واحدمان خارج می شوم و به سمت پارکینگ می روم تا سوار ماشین شوم .همانطور که از پله ها پایین می روم، محمودیان را می بینم،مرد میانسالی که هشت سالی هست همسایه ی ماست. بی آنکه به او سلام کنم سعی می کنم کمی به سمت دیوار راه پله متمایل شوم تا با او برخورد نکنم، و محکم می خورم به کناره ی دیوار ،ولی بی آنکه حتی اندکی سرعتم را کم کنم به مسیر خودم ادامه می دهم . کمی به ریموت دزدگیر ماشین نگاه می کنم تا متوجه شوم کدام دکمه درب ماشین را باز می کند،بعد دزدگیر را می زنم و سوار ماشین می شوم و دنده عقب می گیرم که از پارکینگ خارج شوم،صدایی می شنوم، انگار ماشین به چیزی برخورد کرده ،از آینه نگاه می کنم ،سپرعقب ماشین به دوچرخه ی پسر همسایه مان خورده، اما برایم مهم نیست ،ریموت درب آپارتمان را می زنم تا درب باز شود و از آپارتمان خارج می شوم.همانطور که دارم رانندگی می کنم گوشیِ تلفنم را از جیبم بیرون می آورم و تمام لیست تماس هایم را،برای پیدا کردن شماره ی هنگامه بالا و پایین می کنم. تازه با هنگامه آشنا شده ام و تنها چیزی که بجز تمایلات غریزیمان بین ما مشترک است، مصرف مخدر است. بالاخره بعد از پانزده دقیقه رانندگی، به در خانه ی هنگامه می رسم،کمی جلوتر می روم و سر کوچه شان توقف می کنم .هنگامه را می بینم که از درب خانه شان بیرون می آید و بعد از آنکه به هر دو سمت کوچه شان نگاهی گذرا می اندازد ، به سمت اتومبیل من می آید . کوچه تاریک است و من هم سرم گیج می رود و درست نمی توانم تشخیص دهم که آیا هنگامه است که به سمت من می آید، یا کس دیگر.لباس های تنگ،کفش پاشنه بلند و نحوه ی راه رفتن هنگامه خیلی شبیه هلیا است  و من نمی توانم تشخیص دهم که این هلیاست که به سمتم می آید یا هنگامه؟ شاید دوست دارم هلیا باشد.حسی که از خودم پنهانش می کنم.در همین افکارهستم  که ناگهان درب  ماشین باز  می شود و هنگامه کنارم می نشیند.راه می افتم؛ حالتی عصبی دارم و خیلی تند رانندگی می کنم ،آینه ی ماشین به یکی از اتومبیل هایی که کنار خیابان پارک شده برخورد می کند، و من بدون آنکه به فریادهای اعتراض آمیز هنگامه از رانندگی ام توجهی نشان دهم، به مسیرم ادامه می دهم . جلوی یکی از سفره خانه های  ابتدای جاده چالوس، می ایستم.هردویمان با هم از ماشین پیاده می شویم، و می رویم کنار یکی از تخت های سفره خانه می نشینیم. دستم را می گزارم روی شانه ی هنگامه و او دست مرا نوازش می کند.

خودم هم نمی دانم چرا وقتی رابطه ام با هر دختری به اینجا می رسد، شروع می کنم به صحبت کردن راجب هلیا. کم کمک شروع می کنم به ابراز این عادت قدیمی و از رابطه ام با هلیا برای هنگامه می گویم. هنگامه هم انگار منتظر فرصتی باشد تا از جدایی درد آورش از دوست پسر قدیمی اش بگوید شروع می کند به حرف زدن . همانطور که هنگامه دارد حرف می زند، می روم توی فکر و یکهو تصمیم می گیرم بروم درب خانه ی هلیا تا او را ببینم.یعنی می خواهم بروم جایی، که باید آنجا باشم و با مشکلم روبه رو شوم.مشکلی که همیشه از آن فرار کرده ام.ازجایم بلند می شوم و به هنگامه می گویم برویم،هنگامه همانطور که تند تند حرف می زند دنبالم راه می افتد و سوار ماشین می شویم.اصلا به حرف هایش گوش نمی دهم ،فقط  کلماتی که می گوید را می شنوم اما برایم هیچ مفهومی ندارند.هنگامه را سر کوچه شان پیاده می کنم،سریع گوشیم را از جیبم در می آورم و شماره ی هلیا را می گیرم. قبل از آنکه بفهمم چه شده، صدای هلیا را از تلفن می شنوم که همانطور دارد گریه می کند و از روز هایی که برایش خیلی سخت می گذرد برایم می گوید. ازرابطه هایی که بعد از من در تمام آن ها شکست خورده است.به در خانه شان می رسم ؛ به هلیا می گویم بیاید پایین، تا او را ببینم . قبل از آنکه بتوانم حتی اندکی به شرایطم فکر کنم ،هلیا را می بینم که با پاهای برهنه دار به سمت من می دود.همدیگر را در آغوش می کشیم و وسط خیابان شروع می کنیم به بوسیدن یکدیگر . گویی بار دیگر نگاه هیچ یک از عابران و کسانی که ممکن است ما را بشناسند برایمان مهم نیست . انگار همه چیز به حالت اولش برگشته است. انگار هیچ اتفاق خاصی نیافتاده و جداییمان تنها یک کابوس شوم بوده است.

 

 

وقتی که بیدها لخت می شوند / بخش هشتم

 

 

چشم هایم را باز می کنم و به تصویر کرم رنگ بالای سرم نگاه می کنم. چشم هایم دور و نزدیک می شوند .مشت هایم را گره می کنم و می گزارم روی چشم هایم ومحکم آنها را به چپ و راست می چرخانم. باری دیگر به تصویر کرم رنگ بالای سرم نگاه می کنم . سقف اتاقم است!روی تخت به حالت نیم خیز می نشینم و زل می زنم به گل های قالی؛ دست راستم را لای موهایم می گزارم ،مشتم را می بندم و موهایم را سفت لای انگشتانم می گیرم و آن ها را به سمت جلوی سرم می کشم.

در یک لحظه تمام اتفاقات شب گذشته از جلوی چشمانم عبور می کنند.تازه می فهمم که چه شده است و از این که غرورم را جلوی هلیا شکسته ام، احساس پشیمانی میکنم؛ هر چند که نتیجه اش بازگشت او بوده ،اما غرورم برایم مهمتر است و از سمتی دیگر هنوز هلیا را بابت بی تفاوتی و بی مهری اش در روزهای آخر رابطه مان نبخشیده ام.

نگاهی به دور تا دور اتاق می اندازم.یک پاکت سیگار روی میز کامپیوتر است. پیراهنم را از کنارتخت بر می دارم و نصفه ونیمه تنم می کنم. از روی تخت بلند می شوم و به سمت میز می روم؛یک نخ سیگار از داخل پاکت بیرون می آورم و روشنش می کنم. گوشی تلفن را که کنار متکا روی زمین افتاده است ،بر می دارم.هنوز هم سرم گیج می رود،دستی به صورتم میکشم و تمام حواسم را متمرکز صفحه ی گوشی تلفن می کنم: دو تماس بی پاسخ از هلیا!

قلبم تند تند می زند ،به دست هایم که دارند می لرزند نگاهی می اندازم و چند پک عمیق به سیگار می زنم. شماره ی هلیا را می گیرم ،اما قبل از آنکه تماس برقرار شود آنرا قطع می کنم .دو ،سه بار همین کار را تکرار می کنم ،بعد آب دهانم را قورت می دهم ،دست هایم را می گزارم روی زانوهایم، و آرام می نشینم روی تخت. انگشتان پاهایم را به سمت پایین قوس می دهم و آن ها را پشت سر هم روی فرش می کشم.چند لحظه چشم هایم را می بندم و سعی می کنم خودم را آرام کنم،سپس تلفن را برداشته و با هلیا تماس می گیرم.صدای بوق های تلفن را می شمارم،یک،دو،سه،چهار،پنج ؛ تلفن را قطع می کنم.

در طول تمام هشت ماهی که با هم بودیم این هلیا بود که مرا می خواست و من به او بی توجهی می کردم ،اما گویی حالا جایمان عوض شده است.این اولین باری است که برگ برنده دست من نیست، و نمی دانم چطور باید بازی کنم.

چه فکرهایی سراغم می آید: نکند هلیا دیگر مرا مثل قبل نخواهد،اصلا" معلوم نیست در این مدت که با هم نبوده ایم با چند نفر بوده است،دو سال زمان کمی نیست! هرچند منطقم به او حق می دهد که همانطوری که من در این مدت با خیلی ها بوده ام، او هم باشد؛اما احساسم این را نمی پذیرد .

طول اتاقم را که از چهار متر تجاوز نمی کند ، تند تند می پیمایم، سیگار می کشم و به این ها فکر می کنم.گوشی تلفنم زنگ می خورد،سراسیمه به سمت آن می روم؛شماره ی هلیا روی گوشی افتاده است،نفس راحتی می کشم،کمی صبر می کنم تا او کمی پشت خط منتظر بماند و خودم را خیلی مشتاق نشان ندهم. بالاخره تلفن را جواب می دهم.هلیا بعد از سلام و احوال پرسی گرمی،می پرسد که برای امروز ساعت پنج بعد از ظهر وقت دارم که همدیگر را ببینیم؟ کمی ان و من می کنم و بعد جواب مثبت می دهم. با هم خداحافظی می کنیم و قبل از آنکه هلیا گوشی را قطع کند،من اینکار را می کنم.

نگاهی به ساعت مچی ام می اندازم و می فهمم که چهار ساعت وقت دارم تا برای قرار آماده شوم. یکراست می روم سر کشوی لباس هایم؛ حوله و لباس زیر هایم را بر می دارم و سریع می روم حمام.همانطور که زیر آب گرم هستم و بخار اطرافم را فرا گرفته است،مثل دیوانه ها با خودم حرف می زنم و تصویر مبهم خودم را در آینه ی بخار گرفته ی حمام نگاه می کنم.هراز گاهی به کارهای خودم خنده ام می گیرد و بلند،بلند می خندم. صورتم را اصلاح می کنم؛ بعد شیر آب را می بندم و خودم را خشک می کنم .لباس های زیرم را می پوشم ،حوله را دورم می پیچم و ازحمام خارج می شوم.می روم جلوی آینه و نیم ساعتی با سشوار به موهایم ور می روم تا بهترین حالت را برای قرار امروز پیدا کنم .اما هر کاری می کنم موهایم آنطور که می خواهم حالت نمی گیرند.اتوی مو را از کشوی جلوی آینه در می آورم و سعی می کنم موهایم را با حالتی آشفته به سمت چپ صورتم متمایل کنم ،چند رشته از موهایم کمی جلوی چشم چپم را می گیرند. یک لبخند مرموزانه در آینه به خودم می زنم،سشوار و اتو را در کمد می گزارم ، و می روم سراغ کمد لباس هایم. سه،چهار پیراهن و شلوار عوض می کنم تا ترکیب دلخواهم را پیدا می کنم. به ساعتم نگاهی می اندازم.ساعت سه تمام است!

سوئیچ ماشین را بر می دارم ،کتانی هایم را می پوشم و از خانه خارج می شوم.ماشین را روشن کرده،واز مجتمع می روم بیرون. تصاویرروبه رویم را می بینم،اما انگار هیچ درک واضحی از آن ها ندارم،انگار تمام تصاویر،خانه ها،آدم ها همه یک خیال هستند .

به انتهای کوچه ای که خانه ی هلیا در آن واقع شده می رسم،می ایستم و ماشبن را خاموش می کنم. از ماشین پیاده می شوم. گوشی ام را از جیبم بیرون می آورم و به صفحه اش نگاهی می اندازم.یک چشمم به گوشی تلفن است و یک چشمم به درب خانه ی هلیا،تا به محض آنکه آمد متوجه حضور او شوم.

چند قدمی جا به جا می شوم و به درب عقب ماشین تکیه می دهم ،به این سو و آن سو نگاه می کنم ،و تند تند کف کفش پای راستم را به زمین می کشم.ساعت پنج و پانزده دقیقه است . هلیا را می بینم که از درب خانه خارج می شود و به سمت من می آید. برای آنکه فکر نکند که خیلی وقت است منتظرش هستم،سرم را به جهت مخالف او می چرخانم ،گوشی موبایل را به گوشم می چسبانم و تظاهر می کنم که دارم با تلفن صحبت می کنم.هلیا که به دو قدمی ام می رسد،مثل آنکه از دیدنش جا خورده باشم،سریع بر می گردم ،گوشی تلفن را از گوشم فاصله داده، آنرا قطع می کنم و با لحنی دستپاچه می گویم: سلام. سلام می کند و من سرد و آرام ،بی آنکه حتی به او نگاه بکنم، سوار ماشین می شوم ومنتظر می شوم تا او هم سوار شود.

هلیا سوار ماشین می شود،ماشین را روشن می کنم و راه می افتم.

عجیب است. تمام روزهای این دوسالی که از جداییمان می گذشت ،هر لحظه انتظار دیدار دوباره ی او را می کشیدم،اما حالا که او اینجا بود ،حتی تمایل نداشتم که نگاهش بکنم. گویی برایم فرق نمی کرد چه کسی کنارم نشسته است:هنگامه،هلیا،یکتا یا هر کس دیگر. یک حس بی تفاوتی عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته است. حس می کنم تمام این دو سال انتظاری بیهوده کشیده ام. آن احساساتی که فکر می کردم با دیدن و دوباره بودن با هلیا در درونم زنده می شود،هیچ یک را حس نمی کنم.انگارتمام بدنم کرخ و لمس شده است. یک مسیرنسبتا" طولانی را بدون آنکه به هلیا حتی نیم نگاهی بیندازم یا با او حرفی بزنم، رانندگی می کنم.گاه گاهی هلیا به من نگاه می کند و وقتی بی تفاوتی مرا می بیند،نگاهش را می دزد.می خواهم جایی بروم که آنجا هیچ خاطره ای با هم نداشته باشیم.جلوی یک باغ خانوادگی ،ابتدای جاده چالوس سرعتم را کم می کنم.از روی پل کوچکی که به سختی اتومبیلم از آن رد می شود ، آهسته عبور می کنم .مردی که لباس خدمتکاران هتل را به تن کرده است و دارد سیگار می کشد از روی صندلی پلاستیکی که روی آن نشسته، بلند می شود و با خنده ای مصنوعی، خوش آمد می گوید. بعد از پیمودن جاد ه ای که شیب تندی به سمت پایین دارد ،ماشین را کنار دو،سه اتومبیل دیگر که آنجا هست ،پارک می کنم. آهسته سوئیچ ماشین را می چرخانم و بیرون می کشم .دستگیره ی در را می گیرم و بعد از کمی مکث در حالی که با دست دیگرم پنل پخش ماشین را از جایش در می آورم ،به هلیا می گویم برویم. پخش را در داشبرد میگزارم ،سپس آهسته درب ماشین را باز کرده، پیاده شده و دزدگیر را می زنم. دویست متری را با هم به سمت تخت هایی که زیر چند درخت بید قرار دارند می پیماییم .کنار یکی از تختها هلیا کیفش را روی تخت می گزارد و می گوید همینجا بشینیم؟ با سر پاسخ مثبت می دهم .کفش هایمان را در می آوریم و به متکای بزرگی که پشتمان قرار دارد، تکیه می دهیم. پشت سرمان رودخانه ی چالوس است و جلویمان بیدهای بلند و کهنسالی که در یک ردیف تا انتهای باغ را می پوشانند ،خودنمایی می کنند. سعی می کنم طوری به متکا تکیه دهم که کمترین تماس بدنی را با هلیا داشته باشم. هلیا گوشی اش را از کیف براق و مشکی اش در می آورد وعکس پسری را نشانم می دهد و می گوید: دوست پسر قبلیمه ،چطوره؟.نگاهش می کنم، یک پسر لاغر است که ته ریش کم پشتی دارد، ،سرش را مورب روی تخت گذاشته و با چشم هایی که زیرشان کبود است، زل زده به صفحه ی دوربینی که عکسش را گرفته است.موبایل هلیا را پس می دهم و آرام می گویم: پسر خوشتیپیه!هرچه که هلیا می گوید، سعی می کنم کاملا منطقی ،خونسرد و با یک نوع بی تفاوتی و بی میلی جواب دهم.  پیش خدمت می آید. بدون آنکه نظر هلیا را بپرسم، لیست غذا را که جلوی پایم روی تخت است  بر می دارم و به سمت پیش خدمت می گیرم .لبخندی می زنم و آهسته می گویم: دوسیب آلبالو با سرویس. دو سه دقیقه ای سکوتی سنگین بینمان حکمفرما می شود، تا اینکه پیش خدمت با یک قلیان و یک سینی چای می آید و آن ها را با دقت دانه دانه جلوی من می چیند و می رود . شیلنگ قلیان را می گیرم و به هلیا می دهم .چند برگ درخت بید روی تختمان می افتد. مسیر ریزش برگ های بیدی که رو به رویمان قرار دارد را تا زمانی که برگ ها  به زمین می افتند دانه دانه دنبال می کنم.هلیا با آرنجش آهسته به من می زند و می گوید"امیر یادته: ما توی پاییز با هم آشنا شدیم،یه همچین روزی بود"و من بی آنکه به او نگاه کنم سری تکان می دهم و محو تماشای ریزش برگ های پاییزی می شوم.

 

نویسنده: نادر نینوایی

 

!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 2:49 | سه شنبه هشتم فروردین 1391 •

وقتی که بیدها لخت می شوند-بخش هشتم/داستان

چشم هایم را باز می کنم و به تصویر کرم رنگ بالای سرم نگاه می کنم. چشم هایم دور و نزدیک می شوند .مشت هایم را گره می کنم و می گزارم روی چشم هایم ومحکم آنها را به چپ و راست می چرخانم. باری دیگر به تصویر کرم رنگ بالای سرم نگاه می کنم . سقف اتاقم است!روی تخت به حالت نیم خیز می نشینم و زل می زنم به گل های قالی؛ دست راستم را لای موهایم می گزارم ،مشتم را می بندم و موهایم را سفت لای انگشتانم می گیرم و آن ها را به سمت جلوی سرم می کشم.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 15:49 | شنبه سیزدهم اسفند 1390 •

مجسمه های رومی از نگاه عابران نمی ترسند-بخش هفتم/داستان

دست های خود را همچون مجسمه های رومی بر پیکر عریان همدیگر می راندیم و نور لوستر اتاق همچون چراغ اپرا اطراف  ما را روشن کرده بود،هلیا همچون یک توپ دور خودش جمع شده بود و دست ها و پاهایش را طوری دور خود جمع کرده بود که گویی هم الان از شکم مادرش به در آمده است؛و دست های من آرام آرام تمام نقاط بدن او را لمس می کرد . مثل پروانه هایی شده بودیم که می خواهند سر از پیله در آورند. همیشه برای دو نفر روی تخت یک نفره جا نیست مگر چیزی بیش از غریزه آنجا باشد،چیزی که به واقع بین ما بود.

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 22:51 | سه شنبه نهم اسفند 1390 •

در قهوه خانه-بخش ششم/داستان

اسمش یکتا است. زیر چشم های کم رنگش یک تورفتگی هست، که انگار دریچه ای است برای فریاد خستگی جسمی اش، و رنگ خاکستری پلک هایش هم تصویر دل مرده ای را برای چهره اش بوجود آورده است. قسمت فوقانی لبش کوچک است، و به طرف داخل دهانش تو رفته است ،بینی اش نیز اندکی بزرگ می نماید. شاید نکته ی قوتش در موها و ابروان مشکیش است، قدی کوتاه و اندامی به نسبت پر و زنانه دارد که کم سن و سال بودنش را پنهان می کند.کمتر حرف می زند و اگر هم بخواهد چیزی  بگوید یا آهسته می گوید:" نمی دونم باید چی بگم؟" ویا با لحنی که انگار می خواهد خودش را لوس کند می گوید: "می زنمت ها!" اما با یک لحن شوخ ،شاید فکر می کند اینطور بیشتر به دل می نشیند. پوستش صاف و سبزه است ،بدون هیچ جوش یا لک خاصی؛ از فرط استرس گه گاهی پایش را تند تند روی پایه های میز قهوه خانه تکان می دهد و بعد برای آنکه تسلط خود را القا کند می گوید که من آرام و قرار ندارم.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 0:28 | دوشنبه هشتم اسفند 1390 •

تنهایی عمیق-بخش پنجم/داستان

روي مبل قرمز رنگ و قديمي اتاقم لم داده ام، و همانطور زل زده ام به قفسه ی كتابخانه ؛ به تمام كتاب‌هايي كه خودم خريده ام، اما حالا برايم هيچ ارزشي ندارند. تمام حقايق دنيا در نظرم بي‌اهميت و مسخره مي‌آیند. از همه بیشتر خود کلمه ی حقیقت. انگار مي‌خواهم از تمام حقايق فرار كنم و بيشتر از همه، از اين حقيقت كه تنها هستم. بیرون از خانه هوا به شدت سرد است، و  سوزي استخوان سوز از زير پنجره تو مي‌آید . شوفاژ اتاق هم گرماي كافي براي اتاق فراهم نمي‌کند. سوزي كه براي من بیش از هر چیز يادآور يك روز سرد بهاري است.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 22:46 | یکشنبه هفتم اسفند 1390 •

بعد از ظهر برفی-بخش چهارم/داستان

صدايم گرفته و این سرفه های لعنتی هم انگار نمی خواهند دست از سرم بردارند. همانطور که سرفه مي‌كنم از کوچه ای  که درست پشت خانه مان قرار دارد، به سمت خانه مي‌روم .نگاهی به اطراف می کنم ،به سطل آشغال هایی که اطراف زمین خاکی انتهای کوچه قرار گرفته اند و پاي راستم را محكم مي‌كوبم به یکی از آن ها كه تا نيمه در برف و يخ فرو رفته است. آخر برف مرا به ياد روزهاي خوشم با هليا مي‌اندازد.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 3:3 | شنبه ششم اسفند 1390 •

وقتی خواب هم برایم ناز می کند-بخش سوم/داستان

مثل هميشه قدم‌هاي سنگينم را با سختي از روي زمين برمي‌دارم و سرسراي خانه را مي‌پيمايم تا به اتاقم برسم. سيگاري برداشته و آهسته آنرا بين دو لبم قرار مي‌دهم، كمي با دستم آنرا مي‌چرخانم و خيره مي‌شوم به پنجره، هر چند كه پرده‌هاي ضخيم اتاق مانع مي‌شوند كه چيزی ببينم. وانگهي هيچ چيز برايم جذابيتي ندارد كه بخواهم آنرا ببينم و خيلي وقت است كه سكوت سنگين اتاقم را پذيرفته ام. آرام و آهسته فندكي را كه روي ميز پرت كرده بودم، برمي‌دارم و با تمام قدرت شصتم را روی چرخ دنده ی کوچک فندک می چرخانم. سيگارم را روشن مي‌كنم و با ابروان گره کرده ،كامي سنگين از سيگار مي‌گيرم.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 23:40 | جمعه پنجم اسفند 1390 •

بخش دوم- زندان مسخره/داستان

برگ‌هاي خشك را دانه دانه زير پاهايم له مي‌كنم و قدم‌زنان به جلو مي‌روم؛ سرم پايين است، يك دستم بر سيگار، و دست ديگرم در جيب شلوارم. سرماي هوا لرزش نامحسوسي بر بدنم انداخته است. به فكر مي‌روم، به زماني فكر مي‌كنم كه پنج ساله بودم و با پدرم مي‌رفتم كه نان سنگك بخرم اما پايم روي برف سرخورد و محکم زمین خوردم.آن روز هم همین قدر سرد بود. تمام چراغ هاي پارك خاموشند، به جز دو تا، كه نور ضعيفي را از پشت به من مي‌تابانند. همان‌طور كه برگ‌ها را له مي‌كنم و جلو مي‌روم، به سايه‌ام فكر مي‌كنم. به تصوير خودم، روي سنگفرش‌هاي اين پارك لعنتي؛ همان‌جايي كه آخرين بار هلیا را آنجا ديدم. سايه بلند و بلندتر مي‌شود، اما كمي كه جلو مي‌روم سايه شروع به كوتاه شدن مي‌كند، چند لحظه‌اي با وجود آنکه جلوتر می روم، اندازه اش ثابت مي‌ماند؛ و بعد از چند متری که پیش می روم، باز شروع به بلند شدن مي‌كند.عاقبت به انتهاي جاده مي‌رسم و سايه هم آرام آرام در تاريكي محو مي‌شود.

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 13:22 | پنجشنبه چهارم اسفند 1390 •

این بیهودگی-بخش اول/داستان

در اتاقم روی تخت دراز کشیده ام، و به درب چوبی اتاق که یک چوب لباسی و چند پیراهن و شلوار پشت آن آویزان است نگاه می کنم،بر می گردم و به دیوارپشت سرم چشم می دوزم . شصت،هفتاد سانتی بالای سرم پنجره ی اتاق است که با پرده های ضخیم سورمه ای پوشانده شده است. ترکی روی دیوار کناره ی پنجره افتاده ،که یک سرش به گوشه ی پنجره و سردیگرش به شیر شوفاژ ختم می شود. بار دیگر به پشت می چرخم، چند نقد بر هدايت و چند تا از كتابهايش روي هم کنار تخت افتاده است.چند لحظه ای خیره می شوم به سقف، نور زرد و كمرنگ لوستر اتاق به شکل روزنه های کوچکی سراسر سقف اتاق را فرا گرفته است. به هر سمت اتاق كه نگاه می کنم، چند ته سيگار روي زمين افتاده و يك جاسيگاري هم كه همه‌اش پر از سيگارهايي اند كه تا انتها كشيده شده‌اند، روي زمين، كنار تخت است؛ و كنار آن يك فندك. کامپیوتر اتاق روشن است و ترانه‌اي به زبان لهستاني را پخش مي‌کند. نزديك به هشت سالي هست كه همه‌ي اعضاي خانه ی ما به ديدن اين صحنه‌ها عادت كرده اند .


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 18:25 | چهارشنبه سوم اسفند 1390 •

برگی از تاریخ

 بر عقیده ای راسخ بودن کار سختی نیست. فقط باید به آنچه می گویی اعتقاد داشته باشی، باورش کرده باشی.هیتلر اعتقادات ناسیونالیستی خود را باور داشت و همین باورهای ناسیونالیستی و نژاد پرستانه اش هم آلمان را تبدیل به قدرت اول اروپا کرد و او را  حاکم مطلق آلمان.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 11:48 | چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 •

پلورالیسم دینی از منظر سروش

پلورالیسم به شکل کنونی آن متعلق به عصر جدید است و در دو حوزه کلی تقسیم می شود .یکی در حوزه ی دین که شامل ایدئولوجی ها و اندیشه های پلورالیستی است و دیگری در حوزه ی جامعه که مربوط به جامعه ی پلورالیستی می شود.در این نوشته سعی شده نشان داد که از منظردکتر عبدالکریم سروش  از یک سو چرا برخی جوامع پلورالیسم را بر گرفته اند و جوامع خود را با این روش اداره می کنند؟ و از سوی دیگر دلایل حقانیت و یا بطلان آن چیست؟

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 18:27 | پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 •

از شادمان تا انقلاب با چشمان کاملا بسته

ایستگاه بعد "آزادی-تقاطع شادمان" وقتی احمد این کلمات را از از اپراتور مترو شنید خودش را به زحمت از بین جمعیت عبور داد تا به در خروجی مترو نزدیک شود .مترو ایستاد و احمد بدون آنکه سرش را پایین بیاورد تا جلوی پایش را نگاه کند مثل آدم آهنی ها از قطار آهنی پیاده شد. دربین ازدحام مردمی که می خواستند از مترو پیاده شوند یک نفر به او تنه ی محکمی زد و با صدای خفه ای گفت ببخشید و از کنارش رد شد .


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 18:26 | پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 •

مطالعه تطبیقی پست مدرنیته در ایران و غرب

قرار است راجع به تاثیر پست مدرنیسم در رفتار و گرایش های جوانان و نوجوانان مطلب بنویسم ولی هر چقدر که فکر می کنم غیر از بعضی آثار هنری و مقالات علمی  نوشته ی جوان های ایرانی و در کل بین نخبه ها ،تفکر پست مدرن که هیچ تفکر مدرن هم در ایران جایی ندارد !


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 18:25 | پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 •

وقتی کارگران ربات می شوند

در خیابان ها همه چیز مثل همیشه بود ،ماشین ها با سرعت از خیابان ها عبور می کردند و آب هایی را که ریزش باران دیشب گوشه ی خیابان جمع کرده بود به اطراف پخش می کردند. عابرانی که در پیاده روها راه می رفتند مرتب در عرض پیاده رو جا به جا می شدند تا در گودال های کوچک پیاده رو که از آب مملوء شده بود نرفته و خیس نشوند.

اما در یک کارگاه صنعتی  در نزدیکی یکی از همین خیابان های ورودی شهر دنیای دیگری در جریان بود .


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 8:18 | جمعه سیزدهم آبان 1390 •

رابطه ی راننده تاکسی تلفنی با تابلوی گل های آفتابگردان ونگوک

همانطوری روی کاناپه ی تاکسی سرویس افتاده ام و منتظرم نوبتم شود بلکه پولی در آورم  تا کمیسیون و پول بنزین جور شود اما دریغ از یک تلفن . هرجمعه همینطور است و هیچ خبری از مسافر نیست.

یکهو می روم توی فکر چه آرزوهایی داشتم و به چه جاهایی که قرار بود برسم اما الان افتاده ام گوشه ی این اتاق روی یک کاناپه ی زهوار در رفته و انتظار یک سرویس را می کشم تا شاید تهش برایم هزار تومان بماند .

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 17:1 | جمعه یکم مهر 1390 •

من هم چوپان بودم/شعر نو

از اینجا تا گلزار ده بالایی راه درازی است
و من هیچ بوی گلها را نمی شنوم    و صدای زنگوله ی بره هامان را   
 من هم چوپان بودم     یادت هست؟ و گاه گاهی بر فراز تپه های سبز افق های دور را نشانت می دادم
آنجا که سبزی چمن خاکستری می شود و به آبی آسمان پیوند می خورد و تو خیره می شدی به دوردست ها
نمی دانم که در کجای این سبزه زار تو و تمام گوسفندهایم را گم کردم          نشستم روی زمین         غروب بود  و هی افق را نگاه کردم      خورشید مثل تخم مرغی می ماند که گوشه ی ماهی تابه گیر کرده است        و من در انتظار تو پیغمبری بودم که بنی اسرائیل برای همیشه به این سبزه زار تبعیدش کردند

شاعر:نادر نیوایی

!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 5:5 | چهارشنبه دهم فروردین 1390 •

چشم ها را باید شست/نگاهی به وضعیت زنان رو××ی در ایران

به ظاهرش كه نگاه مي‌كني اولين چيزي كه به ذهنت مي‌رسد اين است چقدر زيباست! آنقدر آرايش كرده كه نمي‌توان تشخيص داد چهره‌ي واقعي‌اش چگونه است گوشي موبايل را هم به گوشش چسبانده و آرام آرام حرف مي‌زند،جديدترين مدل لباس‌ها را هم به تن كرده: شلوار تنگ، مانتوي كوتاه با چكمه‌هاي بلند؛ اما اگر در پس نگاهي كه گويي مي‌خواهد نشان دهد همه چيز را به تمسخر گرفته است نگاه كني گويي فقط يك چيز را مي‌بيني: افسردگي و اگر پاي حرفش بنشيني فقط يك چيز را مي‌شنوي نارضايتي از وضع موجود.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 20:14 | شنبه چهاردهم اسفند 1389 •

نگاهی به بازارچه فرهنگسرای رازی

در كشورهاي مدرن معمولاً  وقتي وارد اينگونه محيط‌ها مي‌شوي صداي دلنواز موسيقي كلاسيك گوشت را نوازش مي دهد و خودت هم آرام،  آرام در هواي مطبوع محيط قدم‌زنان از تمام غرفه‌ها ديدن مي‌كني اما اگر پا را كمي از اين سطوح آبي رنگ غرب كره جغرافيايي به سمت شرق حركت دهي اين جا در ایران با تصويري كاملاً متفاوت روبرو مي‌شوي صندلي‌هاي پلاستيكي كه هر كدامشان با چرخش بدن آدم از وسط تا مي‌خورند اولين تفاوت مشهودش است و برگزاري آن در محيط باز و بدون سيستم گرمايش خاصي در اين فصل سرد سال يكي ديگر از هزاران مشكل پيش روي بازارچه‌هاي فرهنگسراهاي ايران است.
 
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 1:5 | جمعه ششم اسفند 1389 •

تاثير مدرنيته بر آثار صادق هدايت در نگاه دكتر كاتوزيان

براي آنكه وارد بحث داستان نویسی شويم و دريابيم كه آثار صادق هدايت- يكي از پر آوازه ترين داستان نويسان معاصر ايران- به واقع تا چه حد برخواسته از انديشه ي مدرن بوده لازم است ابتدا مقدمه اي در باب تعريف ادبيات و داستان نويسي مدرن ذكر كنيم تا مشخص شود كه يك اثر ادبي يا داستان مدرن چه ويژگي هايي دارد و هدايت تا چه حد با اين سبك آشنا بوده و مدرن بودن در نوشته هايش چه نمودي دارد.

  


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 16:22 | سه شنبه سی ام آذر 1389 •

ایران و تفکر انتقادی مدرن

اگر نگاهی تاریخی به ورود مدرنیته به ایران و بر خورد جامعه ی ایرانی با آن داشته باشیم می بینیم هر آن جا که مدرنیته در ابزار و فن آوری باشد ,جامعه ی ایرانی با کش و قوس های فراوان بالاخره آن را پذیرفته است از حمام و دوش گرفتن بجای  خزینه   تا حتی ورورد خطوط تلفن , امواج رادیویی و حتی اینترنت با همین پهنای باند نصفه و نیمه اش . اما همین جامعه ی ایرانی به محض ورود اندیشه , فلسفه یا حتی دید انتقادی مدرن به کشورش در برابر این ها واکنش نشان داده و این ها را نپذیرفته است.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 18:6 | شنبه سوم مهر 1389 •

خانواده ایرانی در این بیست سال/ به بهانه عید فطر

هر سال که رمضان به انتها می رسد و حال و هوای عید فطر در خانه و محله مان فضای محل را عطر آگین می کند,بی اختیار یاد یک بیت شعر می افتم

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

بچه که بودم همیشه جلوی صف مدرسه می ایستادم و با صدای بلند این یک بیت شعر را برای دانش آموزان می خواندم,هنوز هم صدای تشویق و خنده ی بچه ها پس از این لحظه در خاطرم می آید.چه روز های خوبی بود از سر محل که می آمدی حاج آقا-سبزی فروش محل-شیرینی می داد ,سر کوچه هم که همیشه بچه های حسینیه ایستاده بودند  و بساط شربت و شیرینی به راه بود. در خانه هم که می رسیدم مادر بزرگم با یک نان سنگک در دستش به خانه می آمد و یک صبحانه ی کامل گویی نوید عید فطر بود و دلیلی برای عشق ورزیدن به زندگی و بعد از آن همه با هم می رفتیم برای نماز عید فطر و در صف هایی که طولش را گویی انتهایی نبود  صمیمانه نماز را با دوستان و آشنایان و همه ی مردم شهر دوست داشتنی مان بر پا می کردیم, آخر شب ها هم که می شد همه چیز خوشحال کننده بود از فیلم سینمایی شبکه یک تا مجموعه های طنز.آخر آن روز ها مثل حالا ماهواره هم باب نبود و نه از فارسی وان خبری بود و نه بی بی سی فارسی.

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 23:13 | پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 •

احتراق زباله/شعر نو

به یاد می آورم

 آنگاه که از من در تو جانداری نو پدید می آمد

و چه معصومانه نگاه غریبت را پشت تبسمی کودکانه نهان کردی


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 18:4 | جمعه نوزدهم شهریور 1389 •

قطره قطره های اشک/شعر نو

آره باز برف مياد

من ميگيرم دونه دونه هاش و زود

کف دستم آب ميشه

ميره پايين از تو فاضلابمون

بابا ميگه تا خود دريا می ره

دون دونه های برف

قطره قطره های اشک

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 18:2 | جمعه نوزدهم شهریور 1389 •

نیمه گم شده و جوانان ایرانی

این روزها دیگر دخترها و پسر ها می گویند تا نیمه ی گم شده ام را پیدا نکنم ازدواج نمی کنم,شاید همین امر باعث شده تا جوانان مشکل پسند و ایده آل گرا شوند و به این راحتی ها تن به ازدواج ندهند.

اما داستان این نیمه ی گم شده چیست و از کجا آمده است؟


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 19:48 | چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 •

گل و باغچه.../ شعر نو

یادت میاد اون روزها

اون روزای خوبمون

وقتی گلم تازه بود

آبشو باغبون می داد

خاکشو باغبون می داد

آخر فصل ها که می شد,من پیشش می یومدم

دست می کشیدم روی

دونه دونه برگای تازه ی اون


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نادر نینوایی | 16:37 | سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 •

RSS